ماهنامه آموزشي، اطلاع رساني معارف
شماره 68، مرداد و شهریور 1388
صفحات (28-29)
اگزيستانسياليسم
واژهشناسي
1. معناي اگزيستانسياليسم*
فعل existo و existere در زبان لاتيني به معناي خروج از ظاهر شدن و بر آمدن است. اين اصطلاح با بودن و هستي نيز متعارف است ولي در اصطلاح فلسفههاي اگزيستانس اين اصطلاح به موجودات آگاه از واقعيت خاص گفته ميشود؛ به عبارت ديگر، اگزيستانس به نحوه خاص هستي انسان اطلاق ميشود و اگر گاهي از اگزيستانسياليسم به اصالت وجود تعبير ميشود ربطي با نظريه اصالت وجود ملاصدرا كه در باب مطلق وجود است ندارد.
در اين فلسفهها بايد به ريشه لفظ Existence كه مشتق از Existere لاتيني است توجه داشت اين لفظ مركب از دو جزء: ex (از ـ بيرون) و sistere (قيام ـ ايستادن) و معناي آن در لاتين ظهور و بروز و تجلي است و از اينجا مناسبت اصطلاح "قيام يا تقرر ظهوري" براي اين اصطلاح معلوم ميگردد.
در اگزيستانسياليسم كه گفته ميشود قيام ظهوري و يا گاهي وجود تعالي يافته، مراد وجودي است كه مرتب ميخواهد گذر داشته باشد و شئ جديدي شود كه اين وجود تنها بر وجود انساني منطبق ميشود؛ پس در فلسفههاي اگزيستانس، وجود داشتن به معناي تعالي دائمي يعني گذر از وضع موجود ميباشد؛ از اين رو وجود داشتن مستلزم صيرورت ميباشد.
وقتي در فلسفه اگزيستانسياليسم، وجود به معناي تعالي دائمي و گذر از وضع موجود گرفته ميشود و آن را با صيرورت مترادف ميدانند با معناي لغوي آن نيز پيوند دارد؛ چون گفتيم كه معناي لغوي آن ظاهر شدن و برآمدن است؛ پس اگزيستانس موجودي است كه مرتباً نو ميشود و به صورت ديگري ظاهر ميگردد؛ به همين خاطر اگزيستانسياليستها مخصوصاً سارتر ميگويد وجود انسان بر ماهيتش مقدم است؛ زيرا بين وجود داشتن و انتخاب كردن براي انسان فرقي نيست؛ يعني وجودش وجود انتخابگر است، Existance يعني نحوه خاص وجودي انسان كه يك موجود آزاد گزينشگر و آگاه است.
پس ماهيت انسان در اثر انتخاب آزاد و آگاه خود او تحقق مييابد، اما موجودات ديگر از حيوانات، نباتات و جمادات ماهيتشان بر وجودشان مقدم است. از اين رو قابل پيشبيني هستند، قبل از موجود شدنشان ميدانيم كه ماهيتشان چيست قبل از اينكه مثلاً گوسالهاي به دنيا بيايد ميدانيم كه موجودي كه قرار است پا به عرصه بگذارد چه ماهيتي است.
اگر اگزيستانسياليست قائل به خدا باشد ميگويد خدا ماهيت آن را معين كرده است و گرنه طبيعت سرنوشت آن را معين ميكند، ولي سرنوشت و ماهيت انسان را هيچ كس تعيين نميكند و او يك موجود آزاد و آگاه است، تازه اگر بخواهد به صرافت طبع عمل كند كه ديگر اصلاً قابل پيشبيني نخواهد بود؛ چون صرافت طبع هر شخصي با ديگران فرق دارد، آنقدر با هم متفاوتند كه نميتوان نوع واحدي را براي انسانها در نظر گرفت. پس اين جمله سارتر كه "وجود بر ماهيت متقدم است" ناظر بر مطلق موجودات و ماهيات نيست، بلكه منظور او وجود انتخابگر انسان است كه بر چيستي او مقدم است.
با توجه به تأكيد فلسفههاي اگزيستانس بر وجود انسان، ريشه تاريخي اين فلسفه را به سقراط يا آگوستين نسبت ميدهند. البته همانطور كه گذشت نگاه اگزيستانسياليستها به انسان نگاهي متفاوت است.
به طور كلي انسان را به دو گونه ميتوان مورد بحث قرار داد: 1. به صورت انتزاعي 2. به صورت انضمامي. در نظر انتزاعي، انسان را به شيوه منطقي ـ استدلالي مورد بحث قرار ميدهيم، حال استدلال برهاني يا تجربي؛ مثلاً جنس و فصل انسان را ميشناسيم يا با تحقيقات تجربي، اجزاء بدن او را مطالعه ميكنيم؛ مطالعه انسان از نظرگاه يك بيوشيميست، روانشناس، جامعه شناس و فيلسوفان ما بعدالطبيعه و... بحث انتزاعي است؛ يعني، اين انديشمندان انسان را به صورت بريده از ديگر اشيا مورد مطالعه قرار ميدهند.
اما در نگاه انضمامي انسان با همه نسبتها و روابطش مورد مطالعه قرار ميگيرد و رابطه انسان با انسانهاي ديگر، با خدا، با طبيعت و هر چه غير اوست، لحاظ ميشود. شناخت فيلسوفان اگزيستانسياليست از انسان، شناخت انضمامي است نه انتزاعي، آنها ميخواهند انسان را با تمام روابطش بشناسند نه بريده از جهان خارج.
2. توجه به چند نكته
1. فلاسفه اگزيستانسياليسم راضي به پذيرش اين عنوان ـ اگزيستانسياليسم ـ نبودهاند؛ تنها سارتر اين اصطلاح را به صراحت به كار برده است و گابريل مارسل نيز تنها يك بار آن را پذيرفته است، ولي مورخان تاريخ فلسفه معاصر عنوان اگزيستانسياليست و فيلسوف وجودي را غير از سارتر بر عهده عده زيادي مثل كي يركگارد، ياسپرس، هايدگر، نيچه و... نهادهاند؛ حتي نويسندگاني مانند اباگنانو، برديائوف و كامو را نيز اگزيستانس ميدانند.
2. فيلسوفان اگزيستانس درباره مظاهر عمده و برجسته تمدن غربي از يونان باستان تا عصر جديد اظهار نظر كرده و واكنش نشان دادهاند؛ مثلاً براي نيچه فرهنگ و تمدن يونان باستان اهميت زيادي داشته است، ولي بقيه نيز به يونان باستان و شخصيتهايي چون ارسطو، سقراط و افلاطون و به مسائلي از قبيل خدا، مسيح، اخلاق مسيحي، كليسا، كشيشان، قرون وسطي، علم، مدرنيته، مابعدالطبيعه، دولت، سياست، دموكراسي غربي و تكنولوژي پرداختهاند كه همگي مظاهر جامعه غربي هستند.
اين خيلي مهم است كه فيلسوفان اگزيستانس با اينكه محصول تمدن غرب هستند ولي صريحاً نسبت به دستآوردهاي غرب موضع نفي و انكار دارند. علت اصلي اين مطلب نيز پيامدهاي منفي زندگي ماشيني در دوران مدرن است.
3. فلاسفه اگزيستانس به شدت مخالف نظامسازي بودهاند و نبايد انتظار داشته باشيم كه مثل ارسطو، افلاطون و هيوم و... سخن گفته باشند ايشان فلاسفه آشفتهاي هستند، هرچند به همه مظاهر غرب پرداختهاند ولي به صورت آشفته نه نظاممند. اما در عين حال يك بند تسبيح همه اين مباحث آشفته را به هم پيوند ميدهد و آن انسان است.
4. تفاوتهاي بسيار عميقي ميان فلاسفه اگزيستانس وجود دارد. انديشه هاي هايدگر با ياسپرس، مارسل با سارتر، نيچه با كي ير كگارد فاصله زيادي دارد. ولي اين اختلاف عميق نبايد رشته وحدت بين اين فلاسفه را از بين ببرد؛ چون همه آنها با تمام اختلافات در اموري نيز مشتركند كه يكي از مشتركات مهمشان اين است كه همگي پرسش واحدي دارند و آن پرسش از چيستي و مقام و منزلت انسان است.
5. مذهب اصالت وجود خاص انساني از حيث گرايش به خدا و دين به سه دسته تقسيم ميشود:
الف) مذهب اگزيستانسياليسم ديني و خدا انگارانه كه در رأس آن كي يركگور قرار دارد و علاوه بر او ميكل اونامونو، كارل ياسپرس و گابريل مارسل در اين دسته جاي دارند.
ب) مذهب اگزيستانسياليسم ملحدانه كه در رأس آن ژان پل سارتر قرار دارد، آلبر كامو و كافكا نيز در اين دستهاند.
ج) مذهب اگزيستانسياليسم خنثي يا متحيرانه كه در رأس آن نيچه و مارتين هايدگر قرار دارند.
3. مسائل مورد اتفاق اگزيستانسياليستها
فيلسوفان اگزيستانسياليست در پارهاي از مسائل مشتركند ولي در تعداد آنها اختلاف است. كاپلستون در كتاب "فلسفه معاصر" به سه مسئله پرداخته و پل ادواردز ويراستار دايرةالمعارف فلسفه شش مسئله را مطرح كرده است.1
1. اوضاع مرزي
اين مسئله از مسائل مشترك مهم فيلسوفان اگزيستانس است. همه انسانها از نظر ظاهر شبيه هم هستند آنقدر كه نميتوان آنها را از چهره شناخت؛ اگر بخواهيم انسانها را خوب بشناسيم بايد وقتي كه در اوضاع و احوال خاص قرار ميگيرند آنها را بشناسيم نه در زندگي روزمره و عادي؛ در حالتهايي مثل تنهايي، شرور، رنجها، مرگ، جنگ و... است كه انسانها خود و يكديگر را ميتوانند بشناسند. فيلسوفان اگزيستانسياليست توصيه ميكنند كه از اوضاع حدي فرار نكنيد.
2. خودشناسي
خودشناسي و نه انسان شناسي فلسفي يا تجربي، از مشتركات فيلسوفان اگزيستانس است. اگزيستانسياليستها به دنبال انسانشناسي يا فلسفي يا تجربي يا آنتروپالوژي نيستند؛ آنها به دنبال خودشناسي هستند و دغدغه همه آنها خودشناسي است هر چند نتايجي كه گرفتهاند خيلي تفاوت دارد.
3. آزادي
آزادي مطرح در اگزيستانسياليسم، آزادي فلسفي و هستي شناختي است نه آزادي سياسي ـ اجتماعي و حقوقي. سارتر فيلسوف فرانسوي ميگويد: در زمان بودن، در مكان بودن، زنده بودن و كار كردن مختار نيستيم، ولي انسان در هر چيز ديگر توانايي گزينش و انتخاب دارد. ولي بايد توجه داشت تفسير آنها از آزادي با مباني فلسفي اختيار در فلسفه اسلامي در تعارض است.
اين اصل آزادي با اصل تقدم وجود انسان بر ماهيتش و ويژگي بيمعنايي جهان ارتباط تنگاتنگ دارد و اصولاً اين ويژگيها و مشتركات را بايد با هم فهميد.
4. تكليف ستيزي
فلسفه اگزيستانسياليسم به جهت اعتقادي كه به آزادي انسان دارد، هر امري را كه در برابر آزادي و انتخابگري انسان قرار بگيرد حذف ميكند. يكي از اصولي كه با آزادي انسان تعارض دارد، اصل تكليف مداري است، اعم از تكاليف فقهي، حقوقي و ارزشهاي اخلاقي؛ زيرا آزادي انسان به طاعت محدود ميگردد. گرچه اين مسايل در جاي خود قابل نقد است ولي اجمالاً ميتوان گفت پارهاي از تكاليف و ارزشهاي انسان با صرافت طبع او منافاتي ندارد؛ چون فطرت و سرشت آدمي همراه با اوست.
5. اصالت تصوري، درون انگاري، ذاتيت
از بحثهاي سابق روشن شد كه اگزيستانسياليسم با اصالت فرد همبستگي دارد؛ چون ميگويد هر فردي بايد خودش باشد؛ از اين رو انسانشناسي آن نيز شخصي بوده نه كلي؛ اين همبستگي اگزيستانسياليسم با اصالت فرد اقتضا ميكند كه با رئاليسم ميانهاي نداشته باشد؛ در فلسفههاي اصالت وجود خاص انساني همه چيز معناي خود را در ارتباط با انسان به دست ميآورد و انسان اشيا را با نگاه خودش توصيف ميكند؛ پس اگزيستانسياليسم مخالف رئاليسم و طرفدار اصالت معنا ميباشد. اصلاً جهان بدون فاعل شناسا، وهم و خيال است؛ انسان، سرچشمه اصلي هر معنا و دلالت است.
6. تعالي و گذر
مسئله تعالي و گذر از مشتركات فلاسفه متدين و غير متدين اگزيستانسياليست است. آنان معتقدند كه انسان در حال تعالي و گذر است و همان گونه كه اشاره شد كلمه Existance نه تنها به معناي وجود است، بلكه نوعي صيرورت و شدن هم در آن است.
7. فقدان ماهيت معين براي انسان
انسان بر خلاف حيوانات، نباتات و جمادات از قبل ماهيت معيني ندارد، هر فرد انساني ماهيت خود را با به كارگيري آزادي خودش ميسازد. انسان با طرحهاي خود در آينده نشان ميدهد كه چه چيزي ميخواهد باشد و هرگز خالي از هدف و تصميم نيست؛ از اين رو وجود خاص انساني مقدم بر ماهيت اوست.
8. ارزش سازي
فلسفه اگزيستانسياليسم، انسان را خالق ارزش و تحقق دهنده آن ميداند؛ يعني، هر فردي در سير انفسي و تعالي و گذر خود كه ماهيتي مييابد يك چيزهايي برايش ارزش ميشود ؛ از اين رو خودش ارزش را ميسازد.
پينوشت:
. برگرفته از جزوه فلسفه غرب، جناب حجت الاسلام و المسلمين استاد دكتر عبدالحسين خسروپناه، ج 4.
1 . ر.ك: نگاهي به پديدار شناسي و فلسفههاي هست بودن ژان و ال و روژه ورنو، تأليف و ترجمه: يحيي مهدوي.
Designed by PARSA Co.