ماهنامه آموزشي، اطلاع رساني معارف
شماره 77، تير 1389
صفحات (14-21)
تجلي امامت و ولايت الهي
بر بال قلم
مؤلف: دكتر محمد اسدي گرمارودي
ولايت الهي
صاحبان معرفت، در بحث خداشناسي معتقدند كه ذات اقدس الهي، مطلق كمال و مبراي از هر قيد و تعيني، حتي قيد اطلاق است. اسم قرآني كه بر اين ذات و هويت مطلقه الهيه دلالت ميكند و اسم ذات ناميده ميشود، كلمة جلاله "الله" است، كه گاهي با اشاره "هو" به آن توجه ميدهد. بروز افعال الهي به جهت انتساب به ذات حضرت حق، اسم صفت نام ميگيرد؛ مثلاً ميگوييم "الله خالقٌ" يا "هوالخالق" يعني ذات اقدس الهي كه با كلمة "الله" يا "هو" به آن اشاره شده است، فعل آفرينش دارد؛ بنابراين كلمة خالق، اسم صفت است كه صفتي از صفات ذات اقدس الهي را معرفي مي كند و اين اسم صفت، نشانگر فعلي از فاعليت ذات اقدس الهي است.
كلمة "رب" و "خالق" از اسماء صفات پروردگار است كه در برخي از آيات قرآن كريم، با هم مطرح شده است؛ مثل آية شريفة " ذَلِكُمُ اللَّهُ رَبُّكُمْ لا إِلَهَ إِلا هُوَ خَالِقُ كُلِّ شَيْءٍ فَاعْبُدُوهُ وَهُوَ عَلَي كُلِّ شَيْءٍ وَكِيلٌ؛1 (آري) اين است پروردگار شما! هيچ معبودي جز او نيست؛ آفريدگار هر چيزي است. پس او را بپرستيد و او بر هر چيزي نگهبان است.
در اين آيه پس از "الله" كه اسم ذات است، دو صفت از صفات او با عنوان "رب" و "خالق" مطرح شده است. تجلي اسم خالق، وجود مخلوق و تجلي اسم رب، تربيت و هدايت مخلوق است؛ لذا پايان آية شريفه، با بيان " وَهُوَ عَلَي كُلِّ شَيْءٍ وَكِيلٌ" تأكيد ميكند كه ذات اقدس الهي تنها خالق نيست كه مخلوق را بيافريند و او را رها نمايد، بلكه هر آفريده اي را تحت هدايت و سرپرستي خود قرار ميدهد. همين مضمون در سورة مباركه زمر نيز بيان شده است: "اللَّهُ خَالِقُ كُلِّ شَيْءٍ وَهُوَ عَلَي كُلِّ شَيْءٍ وَكِيلٌ؛2 خداوند آفريدگار همه چيز است و او بر هر چيزي نگاهبان است."
اگر ذات اقدس الهي با صفت خلاقة خود "خالق" است، مخلوق را رها نميكند، بلكه به ذكر " وَهُوَ عَلَي كُلِّ شَيْءٍ وَكِيلٌ" صفت وكيل بودن را هم مطرح ميفرمايد. تجلي "هو الوكيل" فعل عنايت و تربيت و هدايت مخلوق است؛ لذا از زبان حضرت موسي و برادرش هارون ميفرمايد: "قَالَ رَبُّنَا الَّذِي أَعْطَي كُلَّ شَيْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدَي؛3 گفت: پروردگار ما كسي است كه آفرينش هر چيز را به (فراخور) او ارزاني داشته، سپس راهنمايي كرده است.
اگر خداوند ميآفريند و اعطاي وجود مينمايد، به همين اكتفا نمينمايد، بلكه هدايت هم ميفرمايد. در سورة اعلي هم ميفرمايد: " سَبِّحِ اسْمَ رَبِّكَ الأعْلَي * الَّذِي خَلَقَ فَسَوَّي * وَالَّذِي قَدَّرَ فَهَدَي؛4 نام برتر پروردگارت را به پاكي بستاي* آنكه آفريد و به اندام ساخت * و هم او كه اندازه گيري كرد و هدايت نمود."
تسبيح نام حضرت حق، با اسم "رب اعلي" آغاز ميشود و بيانگر آن است كه تحقق ربوبيت ذات اقدس الهي، با خلقت و هدايت مخلوقات است؛ لذا با بيان "خَلَقَ" تجلي اسم خالق و "هدي" تجلي ربوبيت در هدايت مخلوق را توجه ميدهد.
تمامي تجليات الهي از اسم "الله" با اسامي مختلف اسماء صفاتي چون خالق، رازق، رب، هادي، و... در يك عنوان كلي "ولي" نهفته شده است؛ لذا ميفرمايد: "وَاللَّهُ وَلِيُّ الْمُؤْمِنِينَ"5 و همچنين ميفرمايد: "أَمِ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِيَاءَ فَاللَّهُ هُوَ الْوَلِيُّ وَهُوَ يُحْيِي الْمَوْتَي وَهُوَ عَلَي كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ؛6 آيا آنها غير از خدا را ولي خود برگزيدند؟! در حالي كه "ولي" فقط خداوند است، و اوست كه مردگان را زنده ميگرداند، و اوست كه بر هر كاري تواناست.
مگر ميشود ولي غير خدايي را به ولايت گرفت؟ خداوند، ولي است و لازمة اين ولايت تامه، زنده كردن مردگان و قادر بودن بر هر امر ممكن است.
تجلي ولايت الهي
"ولي" اسم صفت الهي است كه بايد7 تجلي داشته باشد؛ همان گونه كه تجلي اسم "خالق" وجود مخلوق و تجلي اسم "هادي" هدايت اوست، تجلي اسم "ولي" نيز اعمال ولايت الهي در عالم وجود است. اعمال ولايت خداوند به دو صورت ممكن است:
الف) ولايت تكويني
اين نوع اعمال ولايت خداوند، در مورد موجودات مجبور و غير مختار صورت ميگيرد كه در تحقق و اعمال آن خواست مخلوق مطرح نيست و مخلوق در آن نقشي ندارد؛ مثل هدايت تكويني مخلوقات، كه اعمال ولايت الهي در هدايت آنها تحقق مييابد.
ب) ولايت تشريعي
اين نوع اعمال ولايت الهي، در خصوص موجودات مختار است و تحقق و اعمال آن، مشروط به پذيرش و همراهي و تسليم مخلوقات است.
در آية "اللَّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا"8، ولي بودن خدا براي مؤمنين مطرح شده است؛ حال آنكه خداوند ولي بالذات براي همة مخلوقات است؛ پس اين ولايت كه به مؤمنين تخصيص خورده، ولايت تشريعي است كه بايد مخلوق مختار، اعمال آن را بپذيرد تا ثمرة آن تحقق يابد. لذا در قرآن مجيد پس از معرفي ولايت الهي و ولايت رسول خدا(ص) و ولايت علي بن ابيطالب(ع)9 مي فرمايد: "وَمَنْ يَتَوَلَّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا فَإِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْغَالِبُونَ؛10 و هر كس كه ولايت خدا و پيامبر او و افراد با ايمان را بپذيرد، (از حزب خداوند است)؛ بيگمان حزب خداوند پيروز است."
خداوند در اين آيات، تأكيد ميكند كه غلبه، پيروزي و رستگاري از آن حزب خدايي است و لازمة حزب الهي شدن، پذيرش ولايت خدا، رسول و علي بن ابيطالب(ع) است.
ولايت خدا يعني تصرف الهي در مخلوقات، كه در محدودة تكوين، با اعمال ولايت تكويني محقق ميشود و در محدودة تشريع نيز پذيرش مخلوق، شرط نتيجه بخشي و تحقق ثمره آن است.
نظام الهي و سنت پروردگار هستي اين است كه تجليات او با واسطة اسباب و علل صورت پذيرد. اين امر نه به جهت نقص فاعلي فاعل است، بلكه عدم قابليت قابل، واسطه را ميطلبد. اگر مطالب درسي دورة دكتري براي شاگردان مرحلة ابتدايي مفيد نيست، به جهت عدم قدرت دريافت شاگردان است؛ لذا آنان نيازمند تعليم معلم و واسطهاي براي كسب لياقت دريافت مرحله بالاتر هستند. اگر خداوند رازق است، تجلي اين صفت، روزي رساندن به مخلوقات است. واسطه در رزق جسماني انسان ها، آب، غذا و عوامل تهيه آن، و در رزق روحاني، مطالب و حقايق معنوي و روحاني و معلمين و مربيان آن ميباشند. معناي اين نظام، اين نيست كه خداوند نميتواند بدون واسطة غذا، معلم و مربي رازق جسم و روح انسانها باشد، بلكه به اين معناست كه سنت الهي بر اين امر تعلق گرفته كه عنايات او با اين وسايط تحقق بيابد؛ چرا كه: "أبي الله أن يجري الاشياء الّا باسباب؛11 خداوند ابا دارد از اينكه، امور جز به اسباب آن جريان يابد.
بنابراين اگر خداوند هادي است، هدايت او به واسطة ارسال رسل و انزال كتب صورت ميپذيرد؛ لذا اميرالمؤمنين علي(ع) ميفرمايند: "الحمدلله المتجلي لخلقه بخلقه؛12 حمد خدايي را كه متجلي براي خلق، به وسيلة خلق است."
همان گونه كه گفته شد، "الله" اسم ذات است، و تجلي ذات، فعل ذات است كه اسم صفت نام ميگيرد. خداوند، "متجلي بخلق و لخلق" معرفي شده است؛ يعني هم پيدايش مخلوقات، تجلي خداوند است (كه تجلي اسم خالق حضرت حق است) و هم براي خلق، تجليات جديد با خلقهاي جديد رخ مي دهد؛ يعني اگر خداوند انسان را آفريده است، اين آفرينش يك تجلي است و اگر با ارسال رسل و انزال كتب به هدايت او ميپردازد، اين هم تجلي اسم رب و هادي الهي است، كه براي خلق ـ كه خود تجلي ديگري است ـ تجلي نموده است.
پس همة اسماي صفات الهي، بايد تجلي داشته باشند؛ وگرنه اسم صفت نخواهند بود. اگر خداوند روزي ندهد، رازق نميباشد و لازمة اسم رازق، تجلي روزي دادن الهي است.
حال ميگوييم اگر خداوند "ولي" است، بايد اين اسم نيز تجلي داشته باشد. تجلي ولايت الهي در صورت تكويني آن در كائنات مشهود است؛ اما تجلي ولايت تشريعي او چگونه است؟ در سورة نساء ميخوانيم: "...وَاجْعَل لَنَا مِنْ لَدُنْكَ وَلِيًّا؛13 و از طرف خود براي ما ولي قرار بده"
انسان بايد تحت سرپرستي، هدايت، راهنمايي و ولايت اولياي الهي قرار گيرد، تا به نتيجة مطلوب برسد. مثلاً اگر هدف و مطلوب ما كسب علم است، لازمة رسيدن به آن، پذيرش ولايت معلم و تحت هدايت علمي او قرار گرفتن است؛ پس در اين جا معلم در محدودة كار خود و با رعايت ضوابط لازم، نوعي ولايت را اعمال ميكند. حال اگر مطلوب ما معالجه بيماري جسم و حفظ سلامتي آن باشد، بايد ولايت و زعامت پزشك حاذق و لايق را بپذيريم، تا با اعمال ولايت او ـ در محدودة پزشكي ـ به مقصود خود نائل آييم. ولايت پدر و مادر بر فرزند نيز همين گونه است؛ آنها به جهت اولويت پدر و مادري، فرزند را تحت حمايت و سرپرستي خود قرار ميدهند تا به رشد و بالندگي برسد.
نكته مهم در اينجا اين است كه همه اين ولايتها، ولايتي محدود و در حريمي معين و با ضوابطي مشخص است و چه بسا با تغيير شرايط، اين ولايتهاي محدود هم سلب شود؛ مثل كهولت و پيري پزشك، يا فراموشي و عدم توانمندي لازم او، يا وجود طبيبي برتر و عالم تر كه از طبيب قبلي سلب ولايت مينمايد، يا ولايت پدر و مادر بر فرزند، كه در امر خلاف شرع ساقط خواهد شد.
انسان ها در عمل، نياز به ولي و اهميت پذيرش ولايت را دريافتهاند؛ اما گاهي در مصاديق آن اشتباه نموده و كساني را به ولايت ميپذيرند كه صلاحيت اين امر را ندارند. قرآن كريم ميفرمايد: "... وَمَنْ يَتَّخِذِ الشَّيْطَانَ وَلِيًّا مِنْ دُونِ اللَّهِ فَقَدْ خَسِرَ خُسْرَانًا مُبِينًا؛14 و هر كه به جاي ولايت خداوند، ولايت شيطان را بپذيرد، همانا زيان آشكاري نموده است"
و نيز ميفرمايد: " فَرِيقًا هَدَي وَفَرِيقًا حَقَّ عَلَيْهِمُ الضَّلالَةُ إِنَّهُمُ اتَّخَذُوا الشَّيَاطِينَ أَوْلِيَاءَ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَيَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ مُهْتَدُونَ"15
دسته اي را راهنمايي كرده است و بر دستهاي گمراهي سزاوار است؛ بيگمان آنها شياطين را به جاي خداوند، اولياي خود انتخاب كردند و ميپندارند هدايت يافتهاند.
اگر دستهاي از انسان ها دچار خسران مبين شدهاند، يا سزاوار ضلالت و گمراهياند، به جهت پذيرش ولايت شيطان و عدم پذيرش ولايت الهي است.
"ولي" بايد صلاحيت هدايت و ربوبيت داشته باشد. اينان شيطان را به ولايت گرفتهاند و گمان مي كنند كه هدايت ميشوند؛ حال آنكه اساساً هدايت انسان از شئون شيطان نيست. خداوند ميفرمايد: " اللَّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَي النُّورِ وَالَّذِينَ كَفَرُوا أَوْلِيَاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَي الظُّلُمَاتِ أُولَئِكَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ؛16 خداوند ولي و سرپرست كساني است كه ايمان آوردهاند و آنها را از ظلمت ها، به سوي نور ميبرد؛ (اما) كساني كه كافر شدند، اولياي آنها طاغوت هستند كه آنها را از نور، به سوي ظلمتها بيرون ميكشانند؛ آنها اهل آتشند و جاودانه در آن خواهند ماند."
ولايت الهي باعث خروج از ظلمتها و ورود به نور است؛ اما ولايت طواغيت، سبب خروج از نور و ورود به ظلمتها ميشود.
از ديد قرآن كريم، اعمال ولايت شيطان يا از طريق وسوسههاي شيطاني در نفس انسان است، يا با اعمال ولايت طواغيت صورت ميپذيرد؛ كه در هر دو مرحله، پذيرش خود انسان نقش اصلي را دارد.
خداوند به انسان قدرت اختيار و انتخاب داده است؛ لذا در پذيرش ولايت شيطان و فراهم نمودن زمينة اعمال آن از سويي، يا پذيرش ولايت الهي و مهيا ساختن زمينة اعمال آن از سوي ديگر، كاملاً آزاد و مختار است. نكته مهم اين است كه او بايد بفهمد تنها با پذيرش ولايت الهي است كه به سر منزل مقصود ميرسد؛ بنابراين بنده براي رسيدن به اوج كمال، بايد پذيرش ولايت الهي داشته باشد و خداوند نيز با اعمال ولايت خود، اتمام حجت نموده و لطف و عنايت خود را در عالم ممكنات متجلي مينمايد.
اعمال ولايت الهي
خداوند تجلي ميكند و فعل خداوند، همان تجلي اوست. ارسال رسل، انزال كتب و جعل ائمه، همگي تجلي اسم "رب" و "مرسل" و "هادي" الهي هستند؛ يعني چون خداوند رب است، پس تربيت ميكند و چون مرسِل است، رسول ميفرستد و چون هادي است، هدايت ميكند و هادي قرار ميدهد.
از مباحث گذشته روشن شد كه خداوند "ولي" است، حال سئوال مهم اين است كه تجلي ولايت خداوند چگونه است؟ آيا تجلي ولايت تكويني و تشريعي، بدون واسطه و مظهر صورت ميگيرد، يا چون ساير تجليات الهي مظهر و واسطه دارد؟ دقت در آيات قرآن كريم روشن ميسازد كه خداوند، افرادي را به عنوان مظهر ولايت خود بر مخلوقاتش "ولي" قرار ميدهد. از جمله آيات قرآني در اين رابطه، آيه شريفهاي است كه مي فرمايد: " إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ رَاكِعُونَ؛17 سرپرست و ولي شما، تنها خداست و پيامبر او آنها كه ايمان آوردهاند، همان كساني كه نماز را بر پا ميدارند و در حال ركوع، زكات ميدهند."
در اين آية شريفه، خداوند "ولي" معرفي شده است. براي هر موحد و پيرو قرآن كريم، مسلّم است كه ولايت الهي يعني اولي به تصرف و صاحب اختياري ذات اقدس الهي؛ و اين مقامي است كه در قرآن مجيد به آن اشاره شده است: " أَمِ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِيَاءَ فَاللَّهُ هُوَ الْوَلِيُّ وَهُوَ يُحْيِي الْمَوْتَي وَهُوَ عَلَي كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ؛18 آيا آنها غير از خدا را ولي خود برگزيدند؟! در حالي كه "ولي" فقط خداوند است و اوست كه مردگان را زنده ميگرداند و اوست كه بر هر كاري تواناست."
آيه فوق تصريح ميكند كه "ولي" غيرخدايي، نميتواند "ولي" حقيقي باشد. خداوند "ولي" است و قدرتي دارد كه مرده را زنده ميكند و بر هر امر ممكني قادر و تواناست؛ يعني "ولي" بايد اين توانمندي را داشته باشد و گرنه مقام ولايت را غصب كرده و مدعي دروغين ولايت است.
لكن نكتة مهم اينجاست كه قرآن مجيد پس از بيان ولايت الهي19، با يك واو عطف ولايت رسول را هم مطرح فرموده است، يعني همين ولايت را رسول خدا(ص) هم دارد و خداوند به او توان اين ولايت را داده است، به همين سبب در سورة احزاب آمده است: "النَّبِيُّ أَوْلَي بِالْمُؤْمِنِينَ؛20 نبي از مؤمنين به خودشان اولويت دارد." و در سوره حشر فرموده است: "وَمَا آتَاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا؛21 و آنچه را پيامبر به شما داد، پس دريافت كنيد و آنچه شما را از آن نهي كرد، پس باز بمانيد" و نيز دستور ميدهد كه در هر مشاجره و اختلاف نظري، بايد قضاوت و نظر پيامبر(ص) را بپذيرند تا مؤمن به حساب آيند و در پايان آيه عبارت "وَيُسَلِّمُوا تَسْلِيمًا" را ذكر فرموده كه تأكيدي است بر اين مطلب كه پيروان قرآن بايد در برابر پيامبر(ص) تسليم محض باشند و گرنه مؤمن نخواهند بود22 و لازمة اين ويژگي، ولايت تامه الهيه پيامبر عظيمالشأن اسلام(ص) است؛ لذا در آية مورد بحث، ولايت رسول(ص) را به ولايت خداوند عطف نموده است. بنابراين ولايت رسول (ع) جلوه اي از ولايت خداوند است و ميتواند تجلي اسم ولي حضرت حق باشد. دقت در آيه و تدبر دقيق در آن، روشن ميسازد كه تجلي ولايت الهي فقط در رسول نيست بلكه با "واو" عطف ادامه آن را هم بيان نموده و فرموده است "و آنها كه ايمان آورده اند، همان كسان كه نماز را برپا مي دارند و در حال ركوع زكات ميدهند"23 آنان نيز همين ولايت را دارند و آنها هم براي مؤمنين "ولي" خواهند بود.
هر محقق قرآن پژوه كه منصفانه تحقيق كند، ميتواند با تدبر دقيق قرآني به اين نكات دست يابد كه:
الف) در قرآن كريم تجلي ولايت الهي يا ولايت از طرف خداوند، منحصر به رسول گرامي اسلام(ص) نيست، بلكه پس از آن حضرت نيز اين ولايت ادامه مييابد.
ب) با ذكر خصوصيات وليِ پس از رسول (ص) او را معرفي نموده و با "واو" عطف، ولايت او را در رديف ولايت رسول(ص) و خداوند به حساب آورده است.
بايد ديد اين مشخصات مربوط به چه كسي است و چرا اين گونه بيان شده است و چرا در آية شريفه، اسم ايشان تصريح نشده است. آيا در صدر اسلام براي اصحاب رسول خدا(ص) چنين سئوالي مطرح نبوده و آنها به پاسخ اين سئوال نرسيده بودند و براي ديگران نقل ننموده اند؟ و همچنين بزرگان از عالمان اسلامي به ويژه مفسرين، در اين مورد چه گفته اند و نتيجة تحقيق و مطالعه و نظر تفسيري آنها چه بوده است؟
تحقيق دقيق در اين زمينه آن است كه نظر مشترك و نقل قول متفق بين شيعه و عامه را بررسي نماييم. در تمامي منابع تفسيري شيعه و نيز آثار عالمان برجسته عامه كه نمونههايي از آنها را ذكر ميكنيم آمده است:
مسلمين در مسجد پيامبر(ص) مشغول نماز بودند، سائلي وارد شد و درخواست كمك نمود كسي جواب نداد سائل درخواست را تكرار مينمود تا علي(ع) كه در حال نماز بود و به ركوع ميرفت متوجه شد؛ با انگشترياي كه در دست داشت، به سائل اشاره نمود و او هم انگشتر را از دست آن حضرت بيرون آورد. پس از اين قضيه آية فوق نازل شد كه ضمن بيان ولايت خدا و رسول خدا، ولايت آن كسي كه در حال ركوع زكات داده است (علي(ع)) را نيز معرفي و بيان فرموده است،24 بنابراين ولايت علي(ع) هم، تجلي ولايت خداوند است، يعني ولايت الهي با ولايت رسول (ص) و امام اعمال ميشود.
ولايت، علت مُبقيه دين
هر پديدهاي براي تحقق و ظهور داشتن به علت محدثه نيازمند است؛ مثلاً يك ساختمان براي پيدايش به عواملي چون بنا، مهندس و كارگر وابسته است كه اين عوامل، علت محدثه يعني عامل پيدايش آن ساختمان ناميده ميشوند. اما براي بقا و دوام يك پديده، علت مبقيه لازم است تا آن را حفظ كرده و باقي نگاه دارد. در مثال فوق مجموعه عواملي چون خاصيت مصالح ساختماني و نحوه تركيب و اختلاط آنها، باعث بقا و دوام ساختمان ميشود. اگر اين خواص از بين برود، يا عوامل مخرب و ضد بقاي ساختمان به وجود آيد و توان عوامل مخرب، بيشتر از توان عوامل بقاي ساختمان باشد، ديگر ساختمان باقي نخواهد بود؛ بنابراين علت مبقيه سبب بقا و دوام پديده ميگردد.
اسلام ديني است كه با ارادة خداوند و به وسيلة پيامبر اسلام(ص) به وجود آمد، يعني علت محدثة آن اولاً و بالذات، خداوند است؛ البته نقش وساطت پيامبر(ص) را نيز نميتوان ناديده گرفت، زيرا خداوند با رسالت حضرت ختمي مرتبت اين اراده را تحقق بخشيده است، پس وجود مكرم نبي گرامي اسلام(ص) از طرف خداوند، سبب ظهور و وجود اسلام است،و به همين جهت پس از ذات اقدس الهي شخص پيامبر اسلام(ص) علت محدثه دين اسلام ميباشند.
امام با توجه به خاتم بودن دين اسلام، بايد اين دين باقي بماند و براي هميشه دين الهي براي بندگان خدا باشد؛ پس به علت مبقيه نيازمند است؛ به ويژه با توجه به نقشه و خواست مخالفان اسلام اعم از كافرين و منافقين كه مي خواستند و مي خواهند اسلام را از بين ببرند؛ پس بايد عامل خنثي كنندة اين عوامل مخرب وجود داشته باشد تا امكان بقاي دين اسلام فراهم گردد.
همان گونه كه گذشت، خداوند اولا و بالذات، علت محدثه دين اسلام مي باشد؛ ولي براي تحقق و اعمال آن، به واسطه فيضي چون رسول گرامي اسلام(ص) نياز است؛ به همين ترتيب براي بقاي اسلام نيز واسطهاي لازم است و چون دينداري، جبري و تكويني نيست و مانند همه امور اراده تشريعي پروردگار، به خواست و ارادة مردم هم بستگي دارد؛ لذا در بقاي دين واسطه اي بشري تحت عنوان "ولي الله" مطرح ميشود. "ولي الله" مأمور حفظ دين از آلودگي و نابودي يا نسخ و مسخ شدن آن است.
از مشكلات همة اديان الهي، حملات و خرابكاري هاي مخالفان و منافقان بوده است. آنها ميكوشيدند تا دين را نسخ كنند، ولي رسالت رسولان و تا سر حد شهادت آنها باعث خنثي شدن اين توطئهها ميشده است؛ به اين جهت است كه اقدامات انبيا و اوصياي آنها،به علت مبقيه دين به حساب ميآيد.
حال اگر اشكال شود كه خداوند، خود به طور مستقيم علت مبقيه دين است و اين فعل خود را بدون واسطه فيض انجام مي دهد، در پاسخ خواهيم گفت: در اين صورت رسالت انبيا و اوليا براي مقابله با بيدينان جهت حفظ دين بي معناست.
عدهاي ديگر از مخالفان اديان الهي، وقتي ميديدند كه نميتوانند دين خدا را نسخ كنند، در انديشه مسخ كردن و آلوده و تحريف نمودن آن بر ميآمدند و در اين زمينه نيز موفق ميشدند؛ كما اينكه كتب آسماني اديان قبل از اسلام را تحريف نمودند، و شدت تحريف دين تا به آنجا رسيد كه نياز به دين جديد و كتاب جديد مطرح گشت؛ يعني بقاي سلامت دين به مخاطره افتاد لذا به آيين جديد نيازمند شدند.
اما بر اساس آيات قرآن كريم و به عقيده همة مسلمين، اسلام دين هميشگي و خاتم اديان است؛ پس بايد هم از خطر مسخ در امان بماند. لازمة اين حفظ و در امان بودن، داشتن علت مبقيه قوي است و چون همة عنايات و تجليات الهي با واسطه صورت ميپذيرد، اين تجلي هم بايد واسطه داشته باشد.
ذات اقدس الهي، شارع و هادي است، لذا دين قرار ميدهد و انسانها را هدايت ميكند؛ ولي همة اين عنايات به واسطة رسول، ولي و كتاب تحقق مييابد؛ بنابراين در قرآن كريم نقش رسول، ولي و كتاب را براي هدايت انسان ها مطرح فرموده و نقش واسطه فيض الهي در هدايت انساني مورد توجه ويژه قرار گرفته است.
با توجه به اهميت بقاي هر چيز اهميت علت مبقيه هم آشكار ميشود؛ زيرا چه بسا پديده اي به وجود آيد، ولي در برابر عوامل مخرب دوام نياورده و زود از بين برود؛ پس براي حفظ و بقاي آن به عامل خنثي كننده عوامل مخرب نيازمنديم. ارزش اين عامل تا آن حد است كه علت مبقيه، نتيجة علت محدثه را تأمين ميكند؛ يعني اگر علت مبقيه نباشد و كارآيي نداشته باشد، آثار و نتايج علت محدثه هم ضايع ميگردد.
در آيات قرآن كريم اشاره شده است كه منافقان خطرناكي اطراف پيامبر(ص) جمع شده و منتظر بهانه بودند تا بتوانند به مسخ دين بپردازند. در آيه سورة مباركه توبه آمده است: "وَمِمَّنْ حَوْلَكُمْ مِنَ الأعْرَابِ مُنَافِقُونَ وَمِنْ أَهْلِ الْمَدِينَةِ مَرَدُوا عَلَي النِّفَاقِ لا تَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ سَنُعَذِّبُهُمْ مَرَّتَيْنِ ثُمَّ يُرَدُّونَ إِلَي عَذَابٍ عَظِيمٍ؛25 و از پيرامونيان شما، از عربهاي باديه نشين و از اهل مدينه، منافقاني هستند كه به دورويي خو كردهاند؛ تو آنان را نميشناسي ما آنها را ميشناسيم؛ به زودي آنان را دوباره عذاب خواهيم كرد، سپس به سوي عذابي سترگ برده ميشوند.
با توجه به كلمة "مَرَد" كه به معناي سركشي و خروج از اطاعت و تمرين و ممارست در عمل شر است، "مَرَدُوا عَلَي النِّفَاقِ" به معني اين است كه آنها بر مسئله نفاق، تمرين و ممارست كردهاند26؛ بنابراين طبق آية مورد بحث، كساني در اطراف پيامبر اسلام(ص) حتي در مدينه حاضر بودهاند كه ممارست در نفاق و عمل شر داشته، و قطعاً تلاش ميكرده اند كه ضربه منافقانه خود را وارد سازند. به گواه تاريخ اسلام و روايات نبوي،اين گروه تلاش بسياري در اين زمينه نمودهاند كه از جملة ميتوان به روايت زير اشاره نمود: اسماء بنت ابي بكر نقل ميكند كه رسول خدا(ص) فرمودند: "إِنِّي عَلَى الْحَوْضِ أَنْظُرُ مَنْ يَرِدُ عَلَيَّ مِنْكُمْ وَ سَيُؤْخَذُ نَاسٌ دُونِي فَأَقُولُ يَا رَبِّ مِنِّي وَ مِنْ أُمَّتِي فَيُقَالُ هَلْ شَعَرْتَ مَا عَمِلُوا بَعْدَكَ وَ اللَّهِ مَا بَرِحُوا يَرْجِعُونَ عَلَى أَعْقَابِهِمْ..؛27 من در كنار حوض (كوثر در فرداي قيامت) قرار گرفته و مينگرم كه چه كسي از شماها به من وارد ميشويد و افرادي از شما را گرفته و از من به حساب نميآورند، پس ميگويم: پروردگارا! اين ها از من و امت من هستند. پس گفته ميشود آيا ميداني كه بعد از تو چه كردهاند؟ به خدا قسم بدون معطلي به دوران جاهليت خود باز ميگردند.
اذعان نبي اكرم(ص) نسبت به اين حقيقت تلخ، كه در قيامت افرادي از امت او، كنار حوض كوثر به ايشان ملحق نميشوند و آنها از امت پيامبر به حساب نميآيند و در واقع به دوران جاهلي و عقايد باطل قبل از اسلام خود برگشتهاند، اخطار و هشداري بود بر اقدام مخالفين اسلام كه پس از پيامبر (ص) به لوث كردن دين خواهند پرداخت. در صحيح بخاري آمده است كه: راوي به "براء بن عازب"، به عنوان صحابي پيامبر(ص) تبريك گفت، اما او در جواب گفت: "يَابْنَ اَخي لا تَدرِي مَا اَحْدَثَنا بَعْدَهُ؛28 اي پسر برادرم، نميداني كه پس از او (پيامبر) چه ها كرديم..."
با توجه به اينكه براء بن عازب از اصحاب پيامبر(ص) بوده و در سال 72 هجري قمري از دنيا رفته است؛29 پس او 62 سال پس از پيامبر(ص) زنده بوده است. حال سئوال اين است كه در اين 62 سال حتي اصحاب پيامبر(ص) چه كرده بودند كه چنين گفتاري از براء بن عازب شنيده ميشود؟!
همانگونه كه اميرالمؤمنين علي(ع) در نامة معروف به فرمان مالك اشتر فرمودهاند: "فَإِنَّ هَذَا الدِّينَ قَدْ كَانَ أَسِيراً فِي أَيْدِي الْأَشْرَارِ يُعْمَلُ فِيهِ بِالْهَوَى وَ تُطْلَبُ بِهِ الدُّنْيَا؛30 همانا اين دين اسير دست اشراري گشته كه با هواي نفس خود عمل نموده و آن را وسيلة دنياطلبي خود قرار دادهاند."
نقش منافقان و خواسته كافران و اقدامات عملي آنان در مبارزه و مخالفت با اسلام، كمتر از اقدامات در مورد اديان قبلي نبوده است؛ اما علت مبقيه دين اسلام و عامل محافظت آيين قرآن، از چنان قدرتي برخوردار بوده كه اين نقشهها را خنثي نموده و حفظ و بقاي اسلام را به عنوان دين خاتم و جاودانه تضمين كرده است. به همين جهت مهمترين رسالت وجود ختمي مرتبت(ص) رسالت ابلاغ ولايت پس از خود مي باشد.
ابلاغ ولايت، مهمترين رسالت
انبياي عظام، مأمور الهي براي ابلاغ رسالت خدايي بودهاند و در اين ميان، مقام رسالت ختم نبوت از آن نبي مكرم اسلام(ص) است. ايشان در انجام وظايف آنقدر زحمت و تلاش داشتهاند كه مخاطب آية شريفة: "مَا أَنْزَلْنَا عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لِتَشْقَي؛31 قرآن را بر تو نفرستاديم، كه خود را به مشقت اندازي" واقع ميشوند.
يعني انجام رسالت الهي به وسيلة ايشان به گونهاي بوده است كه خود را به زحمت انداخته و از هيچ كوششي در اين راه دريغ نورزيدهاند؛ ولي با وجود اين روش پيامبر اسلام(ص) در قرآن مجيد ميخوانيم: "يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكَافِرِينَ؛32 اي پيامبر! آنچه را از پروردگارت به سوي تو فرو فرستاده شده است، كاملاً (به مردم) برسان! و اگر نكني، رسالت او را انجام ندادهاي و خداوند تو را از (خطرات احتمالي) مردم در پناه ميگيرد و خداوند، جمعيت كافران (لجوج) را هدايت نميكند."
تدبر در آيه شريفه فوق، ما را به اين انديشه وا ميدارد كه: اولاً "مَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ" چه بوده است كه عدم ابلاغ آن برابر با عدم انجام رسالت الهي است. پيامبري كه رنجهاي فراواني را تحمل نموده و در مسائل اعتقادي، احكامي و اخلاقي، ابلاغ رسالت داشته، چه مطلبي بر ايشان نازل شده كه اگر آن را ابلاغ ننمايد، گويي رسالت خويش را عملي نساخته است؟ همچنان كه در جاي ديگري آمده است: "وَاتَّبِعُوا أَحْسَنَ مَا أُنْزِلَ إِلَيْكُمْ مِنْ رَبِّكُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَأْتِيَكُمُ الْعَذَابُ بَغْتَةً وَأَنْتُمْ لا تَشْعُرُونَ؛33 و پيش از آنكه ناگهان و بيآنكه دريابيد؛ عذاب شما را فرا گيرد، از بهترين چيزي كه از پروردگارتان به سوي شما فرو فرستاده شده است، پيروي كنيد."
از همه "مَا أُنْزِلَ الله" بايد تبعيت داشت؛ اما قيد "أَحْسَنَ مَا أُنْزِلَ إِلَيْكُمْ"، ميفهماند كه همه "مَا أُنْزِلَ الله" در يك سطح نيستند؛ پس "احسنِ" آنچه كه نازل شده هم وجود دارد.
در آيه "تبليغ" اهميت موضوع مورد تبليغ "مَا أُنْزِلَ إِلَيْك"، در حدي است كه با كل رسالت الهي نه تنها برابري، بلكه برتري دارد؛ زيرا اگر آن مطلب تبليغ نشود رسالت الهي عملي نميگردد.
پيامبر اسلام(ص) در ابلاغ توحيد از همان ابتداي وظيفه علني نمودن رسالت، كوشيده و به احكامي چون نماز، روزه، حج و جهاد عمل نموده و ديگران را نيز به عمل تشويق نمودهاند؛ يعني نه تنها با ابلاغ زباني، بلكه با ابلاغ عملي هم اتمام حجت نموده اند. پس بايد دانست كه اين "مَا أُنْزِلَ إِلَيْك" چيست.
ثانيا) ابلاغ اين امر، به گونهاي بوده كه براي شخص نبي اكرم(ص) نوعي نگراني ايجاد مينموده است؛ لذا خداوند ميفرمايد: " وَاللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ"34 پس بايد موضوع مورد تبليغ، مطلب مهمي باشد؛ به همين جهت وظيفه و رسالت ما مسلمين است كه در فهم صحيح آن دقت نماييم.
رجوع به منابع تاريخ و نقل روايات از شخص نبي اكرم(ص) در تفسير اين آية شريفه، روشن ميسازد كه " مَا أُنْزِلَ إِلَيْك" امر ولايت اولياي الهي بعد از پيامبر اسلام(ص) بوده است؛ لذا آن حضرت پس از نزول اين آية شريفه فرمودهاند: "... مَنْ كُنْتُ مَوْلَاهُ فَهَذَا عَلِيٌّ مَوْلَاه؛35 هر كس كه من مولاي اويم، پس اين علي مولاي اوست."36
از موارد مؤيد مطالب مذكور، آية شريفه: "الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ دِينِكُمْ فَلا تَخْشَوْهُمْ وَاخْشَوْنِ الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ الإسْلامَ دِينًا؛37 امروز كفار از دين شما مأيوس شدند، پس از آنها نترسيد و از من بترسيد. امروز دين شما را براي شما كامل كردم و نعمت خود را بر شما تمام نمودم و راضي شدم كه اسلام دين شما باشد." است.
در منابع ذكر شده، آمده است كه اين آيه شريفه پس از آية 67 سورة مائده نازل شده است؛ يعني پس از آنكه پيامبر اسلام(ص) ولايت اميرالمؤمنين علي(ع) را ابلاغ فرمودند، آيه فوق نازل شد و بيان داشت كه:
الف) امروز كفار از دين شما مأيوس شدند. سئوال اساسي اينجاست كه اميد كفار چه بوده كه با اين رخداد، مأيوس شدند؟ خواست كفار اين بود كه اسلام از بين برود؛ پس بايد واقعة غدير خم، واقعهاي باشد كه از دين محافظت نموده و باعث بقاي اسلام و علت مبقيه آن باشد، تا يأس كفار در چنين روزي معنا پيدا كند.
برخي از مخالفين خواسته اند به قبل و بعد اين آيه تمسك جسته و اين روز را روز تعيين حرمت گوشت خوك و برخي از محرماتي كه ذكر شده بدانند؛ ولي روشن است كه حرمت اين امور، باعث يأس كفار نخواهد بود و اكمال دين و اتمام نعمت به آن ربطي پيدا نميكند.
ب) اين روز بايد ظرف واقعهاي باشد كه تمام نعمت الهي براي بشر تحقق يافته است؛ زيرا نعمتهاي خداوند بسيار است، و اهم آنها طبق بعثت انبيا است؛ چنانچه ميفرمايد: "لَقَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَي الْمُؤْمِنِينَ إِذْ بَعَثَ فِيهِمْ رَسُولا مِنْ أَنْفُسِهِمْ يَتْلُو عَلَيْهِمْ آيَاتِهِ وَيُزَكِّيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَإِنْ كَانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِي ضَلالٍ مُبِينٍ؛38 خداوند بر مؤمنان نعمت بزرگي بخشيد؛ هنگامي كه پيامبري از خودشان در ميان آنها برانگيخت كه آيات او را بر آنها بخواند و آنها را پاك كند و به آنها كتاب و حكمت بياموزد، و به راستي پيش از آن در گمراهي آشكاري بودند."
آيه فوق، بعثت انبياء، ارسال رسل، انزال كتب و تعاليم انبيا براي هدايت انسان را، نعمت عظيم شمرده و با كلمه "مَنَّ" كه اشاره به نعمت عظيم دارد، بيان فرموده است.
اما در "اليوم" امري اتفاق افتاده كه "وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي" صورت پذيرفته است؛ بنابراين با توجه به نعمت عظيم بعثت، اتمام نعمت نيز بايد علت مبقيه آن و همان مضمون "أَحْسَنَ مَا أُنْزِلَ إِلَيْكُمْ"، يعني ولايت اولياي الهي باشد كه عدم ابلاغ آن مساوي با عدم رسالت الهي است؛ زيرا اگر عامل محافظت دين در بين نباشد، نسخ يا مسخ آن ممكن است.
اگر اين روز "اليوم" را روز بعثت بدانيم، صحيح نيست، زيرا هنوز دين كامل نشده و بايد امور زيادي نازل شود، تا دين را كامل گرداند.
و اگر اين روز را روز حرمت برخي احكام شرعي بدانيم، باز پذيرفتني نيست؛ زيرا حرمت آن احكام شرعي از اعتقاد به توحيد و نبوت و معاد؛ و احكامي چون جهاد و نماز برتر نيست، كه باعث يأس كفار شده باشد.
با توجه به آية شريفه: " وَدَّ كَثِيرٌ مِنْ أَهْلِ الْكِتَابِ لَوْ يَرُدُّونَكُمْ مِنْ بَعْدِ إِيمَانِكُمْ كُفَّارًا حَسَدًا مِنْ عِنْدِ أَنْفُسِهِمْ مِنْ بَعْدِ مَا تَبَيَّنَ لَهُمُ الْحَقُّ فَاعْفُوا وَاصْفَحُوا حَتَّي يَأْتِيَ اللَّهُ بِأَمْرِهِ إِنَّ اللَّهَ عَلَي كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ؛39 بسياري از اهل كتاب با آنكه حق براي آنان روشن است، از روي حسد ـ كه در وجود آنها ريشه دوانده ـ خوش دارند كه شما را بعد از اسلام و ايمان به حال كفر باز گردانند؛ باري، شما آنها را عفو كنيد و گذشت نماييد؛ تا خداوند فرمان خودش (فرمان جهاد) را بفرستد؛ كه خداوند بر هر چيزي تواناست.
پس در حقيقت آرزو و خواست مخالفان و منافقان، كافر شدن مسلمانان و بيايمان شدن آنان است و عاملي كه نميگذارد مسلمين از حقيقت دين برگردند، ولايت "ولي به حق" و اعمال ولايت الهي است.
سوتيترها
تمامي تجليات الهي از اسم "الله" با اسامي مختلف اسماء صفاتي چون خالق، رازق، رب، هادي، و... در يك عنوان كلي "ولي" نهفته شده است.
خداوند، ولي است و لازمة اين ولايت تامه، زنده كردن مردگان و قادر بودن بر هر امر ممكن است.
همة اسماي صفات الهي، بايد تجلي داشته باشند؛ وگرنه اسم صفت نخواهند بود. اگر خداوند روزي ندهد، رازق نميباشد و لازمة اسم رازق، تجلي روزي دادن الهي است.
خداوند به انسان قدرت اختيار و انتخاب داده است؛ لذا در پذيرش ولايت شيطان و فراهم نمودن زمينة اعمال آن از سويي، يا پذيرش ولايت الهي و مهيا ساختن زمينة اعمال آن از سوي ديگر، كاملاً آزاد و مختار است.
قرآن مجيد پس از بيان ولايت الهي، با يك واو عطف ولايت رسول را هم مطرح فرموده است، يعني همين ولايت را رسول خدا(ص) هم دارد و خداوند به او توان اين ولايت را داده است.
با توجه به خاتم بودن دين اسلام، بايد اين دين باقي بماند و براي هميشه دين الهي براي بندگان خدا باشد؛ پس به علت مبقيه نيازمند است.
در آيه "تبليغ" اهميت موضوع مورد تبليغ "مَا أُنْزِلَ إِلَيْك"، در حدي است كه با كل رسالت الهي نه تنها برابري، بلكه برتري دارد.
آرزو و خواست مخالفان و منافقان، كافر شدن مسلمانان و بيايمان شدن آنان است و عاملي كه نميگذارد مسلمين از حقيقت دين برگردند، ولايت "ولي به حق" و اعمال ولايت الهي است.
پينوشتها:
1 . انعام / 102.
2 . زمر/ 62.
3 . طه/ 50.
4 . اعلي/ 1-3.
5 . آل عمران/ 68.
6 . شوري/ 9.
7 . بايد در اين جا اخباري است، نه انشايي.
8. بقره/ 257.
9 . در آيه شريفه 55 سوره مباركه مائده.
10 . مائده/ 56.
11 . كافي، ج1، ص183، ح7، باب معرفة الامام و...
12 . نهج البلاغ، خطبه 108.
13 . نساء/ 75.
14 . نساء/119.
15 . اعراف/30.
16 . بقره/ 257.
17 . مائده / 55.
18 . شوري / 9.
19 . در سوره مائده آيه 55.
20 . احزاب / 6.
21 . حشر/ 7.
22 . نساء/65.
23 . مائده/ 55.
24 . اين مطلب علاوه بر تمام كتب تفسيري شيعه، در منابع ذيل از اهل سنت نيز نقل شده است: 1. طبري، تفسير طبري، ج6، ص186. 2. فخر رازي، مفاتيح الغيب، ج3، ص431. 3. جارالله زمخشري، تفسير كشاف، ج1، ص422. 4. قاضي بيضاوي، انوارالتنزيل، ج 1، ص 345. 5. ابو اسحاق ثعلبي، كشف البيان، ذيل آية مزبور. 6. سيد محمود آلوسي، تفسير آلوسي، ج 2، ص 329. 7. ابن سعدون قرطبي، تفسير قطبي، ج 6، ص 221. 8. ابن ابي الحديد معتزلي، شرح نهج البلاغه، ج3،ص 275. 9. حافظ نيشابوري، انوارالتنزيل، ج1، ص461. 10. سيوطي، الدرالمنثور، ج2، ص 293. و بسياري از منابع ديگر ذكر كردهاند: آن كس كه در حال ركوع زكات داد، شخص اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب(ع) بوده است.
25 . توبه/101.
26 . ترجمة تفسير الميزان، ج9، ص 511.
27 . صحيح بخاري، ج 8، باب في الحوض و ج 9، باب الفتن.
28 . همان، ج 5، باب عزوه الحديبيه.
29 . ابن سعد، طبقات الكبري، كلمه براء بن عازب.
30 . نهج البلاغه، نامة 53.
31 . طه/ 2.
32 . مائده /67.
33 . زمر/55.
34 . مائده/ 67.
35 . الكافي،ج1،ص420،ح 42، باب فيه نكت و نتف من التنزيل.
36 . اين مطلب كه نزول اين آيه شريفه، در روز عيد غدير خم بوده و پس از آن ولايت علي(ع) به همه ابلاغ شده است، در تمامي منابع حديثي و تفسيري شيعه و منابع بسياري از عامه ذكر شده، كه نمونههايي از آن را ذكر ميكنيم: 1. فخر رازي در مفاتيح الغيب، ج3، ص 636. 2. جلال الدين سيوطي، الدرالمنثور، ج 2، ص298. 3. ثعلبي تفسير كشف البيان، ذيل همين آيه. 4. سيد شهاب الدين آلوسي بغدادي، تفسير روح المعاني، ج 2، ص 348. 5. نظام الدين نيشابوري، ج6، ص170. 6. ابن صباغ مالكي، الفصول المهمه، ص 27. 7. علي بن احمد واحدي ، اسباب النزول، ص 150. 8. محمد بن طلحه شافعي ، مطالب السئول، ص 16. 9. مير سيد علي همداني شافعي، موده القربي 10. حافظ ابوبكر شيرازي، ما نزل من القرآن في اميرالمومنين(ع) . توضيح و تبيين مطلب و ايراد مخالفين و پاسخ همة آنها در كتب كلامي و تفسيري مطرح شده و اينجانب نيز در جلد دوم كتاب درسهايي از اصول عقايد پيرامون آن بحث كردهام.
37 . مائده/ 3.
38 . آل عمران/164.
39 . بقره/109.
Designed by PARSA Co.